تبليغاتX
يك جاي دنج

امروز دلم دوباره شكست.... از همان جای قبلی...! كاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی.... كاش می شد فریاد بزنم... پایان! دلم خیلی گرفته!....

اینجا نمی توان به كسی نزدیك شد! آدمها از دور دوست داشتنی ترند....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:3 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.



اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،

 

تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

یا گرسنگى در امان بوده‌اید،

 

وضعیت شما از وضعیت ۵٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

 

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

 

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس دارید،

اگر تختخواب و سرپناهى دارید،


در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.

اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،


شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.



 

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید


1- یک کسى به فکر شما بوده است.


2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.


3- و .... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 11:6 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

 جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند
پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است
زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي  زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
 زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند
جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد
 
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه
 مي افتند

------------ --------- --------- ------
 حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب
 توفاني به آنها پناه داده بود
 پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
 
باب پاسخ داد: بله

جک گفت: يادته که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟
 
باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
 
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله....من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو  تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ،  باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک.... من مي تونم توضيح
 بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده مگه؟
  .
 .
 .
 .
 .
 جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته
 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:23 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از  دعا کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

 

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.



جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سالبگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید..

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- حتی بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:20 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

مهدي حاتمي
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:19 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

پسر عزيزم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 2:12 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

حسينيه مجومرد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:58 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم

اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم

 

كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

 

اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد...

 

و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم

 

سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:9 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

پدر بزرگ                                                                                                                                    آن قدر پاك و عزيزي كه به هنگام وداع   

                                حيفم آمد كه تو را دست خدا بسپارم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:53 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست ، زنگ بعد حساب داريم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:22 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

بغض بزرگترين اعتراضه ولي اگر بشكنه ديگه اعتراض نيست بلكه التماسه

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:22 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

مهندس ابوالفضل اسديمهندس اسدي
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:35 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

جناب آقاي مهندس ابوالفضل اسدي

معاون محترم برنامه ريزي   

 

        احتراماً در آستانه ولادت حضرت علي (ع) حضور شما در عرصه جديد فعاليت را تبريك مي‌گويم.

   صداقت و صراحت در گفتار و عمل، پيگيري مداوم واشراف بر ظرايف نكات فني مهندسي و  .......... از نكات بارز رفتار جنابعالي در طول دوران مديريت شما با اين دفتر مي‌باشد.

   موفقيت شما در مسئوليت جديد را از يگانه بي‌همتا خواستارم .

 

با احترام

باقر حاتمي

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:10 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

وقتي گريه كرديم گفتند بچه اي وقتي خنديديم گفتند ديونه اي وقتي جدي بوديم گفتند مغروري وقتي شوخي كرديم گفتن سنگين باش وقتي سنگين بوديم گفتن افسرده اي وقتي حرف زديم گفتند پر حرفي وقتي ساكت شديم گفتند عاشقي وقتي وبلاگ نوشتيم گفتند بيکاري وقتي از همه چيزو همه کس دل بريديم گفتند آويزووني جوانان عزيز لطف کنيد بميريد تا ملت ديگه چيزي نفرمايند هر چند واسه مردنمون هم حرف در ميارن

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:3 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

وقتي برگهاي پاييزي رو زيرپات له ميکني يادت باشه روزي بهت نفس هديه ميكردن

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:51 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:48 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |

مرتضي -مهرداد
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:19 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

مهردا
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:16 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

مهرداد-بهزاد-بهاره
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:4 PM توسط باقر حاتمي مجومرد |

بهزاد-مهرداد-بهاره
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:43 AM توسط باقر حاتمي مجومرد |